تبليغاتX
عاشقانه ها


عاشقانه ها

جه غم شیرینی است جدایی

 



            مادرمــــــــ
                         هیچیـــ ندارمـــ،اما دوستـ کهــ دارمــ !



نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21ساعت 18:52 توسط آرش| |






خاکـِ خاکـ همـ کهـ باشم
باغچهـ ایـ بـِ قواره یـِ منـ
در خانهـ اتـ میتوانیـ
کـِ داشتهـ باشیـ ـ !!
نوشته شده در شنبه 1391/01/05ساعت 19:44 توسط آرش| |


هنگامیکه متولد شدم به قدری متعجب شدم که یک سال و نیم حرف نزدم !





نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24ساعت 13:30 توسط آرش| |



این آپـ رو میخامـ تقدیمـ کنمـ بـِ تمامـ دخترایـِ ـ پاکـ
و معصومـ سرزمینمـ کـِ یـِ ـ تار مویِ گندیدشونـ می ارزهـ ـ
بـِ هزاران باربی،مانکن و چشم آبی های غرب
و میدونم ک با مادرمونـ ـ فاطمه زهرا همـ محشرنـ ـ .




زن ام کردند ...

وقتی سینه هایم ،
 
 هنوز بالغ شدن را در زمان ندید

چشمانم برای یک بار ،

هوس را غنچه نکرد

وقتی دستهایم

عروسک رویا را

در آغوش نگرفت

انداختند

چادر سفیدی

با مردی که

فقــــــــــــط ....

هم خوابی و بچه

مادرم کردند

بدون آن که
بدانم زن چیست

سجده نشستم خدا را ...

تا فرزندم ، زن بعدی نباشد!

 







نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت 11:11 توسط آرش| |







 

 

 

 

شهادتـِـ آغامونـ سالار شهیـــــــــــــدانــ ـ رو تسلیت میگمــ
بـِـ همهـ  عاشقانـ ـ واقعه کــــــــــــــــــــــــربـــــــــــــــــــــــلا

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/07ساعت 16:29 توسط آرش| |

    

 

 

 

         




قاصدکـ ـ
هانـ! چهـ خبر آوردیـ ـ ؟!!
از کجا وز کـِ خبر آوردیـ ـ ؟!!
خوشـ خبر باشیـ ـ ،امّا...
امّــــــــا...
گِردِ بامـ و در منـ بیـ ثمر میـ گردیـ ـ .
انتظار خبریـ نیستـ مرا
نهـ ز یاریـ ـ ، نهـ ز دیّار و دیاریـ ـ ،باریـ ـ ...
برو آنجا کـِ بوَد چشمیـ و گوشیـ با کَسـ
برو آنجا کـِ تو را منتظــــــــرند،
قاصدکـ ـ  در دلـِ منـ همهـ کورند و کَرَند.
قاصدکـ ـ
ابرهایـِ همهـ عالمـ شبـ و روز
در دلمــ ــ ـ میـ ـ  گــــــــرینــــــــد.





تولدمــــ مبارکــ ـ ـ


خــــــــدایا!!
تو روز تولدمـ ـ منُ شرمنده کردیـ ـ !!
آخه از اونـ بارونا کـِ ـ دوسـ دارمـ ـ دارهـ میباره!!
خــــــــــــــــدایا خیـــــــــــــــــــلی ممنون!!


نوشته شده در دوشنبه 1390/08/30ساعت 0:1 توسط آرش| |

 
دیدی ای غمگین تر از من
 
بعد از آن دیر آشنایی
 
آمدی خواندی برایم
 
قصه ی تلخ جدایی
 
 
 
مانده ام سر در گریبان
 
بی تو در شب های غمگین
 
بی تو باشد همدم من
 
یاد پیمان های دیرین
 
آن گل سرخی که دادی
 
در سکوت خانه پژمرد
 
آتش عشق و محبت
 
 
 
در خزان سینه افسرد
 
کنون نشسته در نگاهم
 
تصویر پر غرور چشمت
 
یک دم نمی رود از یادم
 
چشمه های پر نور چشمت
 
آن گل سرخی که دادی
 
در سکوت خانه پژمرد
 
 
 
 
آسمان را بنگر که بعد صدها شب و روز 
 
مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ،
 
به ما می خندد !
 
یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان ،
 
نه شکست و نه گرفت !
 
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
 
و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
 
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
 
ماه من غصه چـــــرا ؟
 
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست !
 
ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
 
کار آن هایی نیست که خدا را دارند...
 
ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
 
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
 
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که
 
خدا هست، خدا هست !
 
او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی
 
امید نشانم می داد...
 
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد
 
همه زندگی ام غرق شادی باشد...
 
ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی
 
خوشبختی بودن اندوه است...
 
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
 
چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند
 
همه را با هم و با عشق بچیــن...
 
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است
 
پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند:
 
که خدا هســـت، خدا هســـت
 
و چــــــرا غصه؟ چـــــرا ؟
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
یه پروانه را با دستات می گیری
 
بدش می خوای ببینی زنده هست؟
 
انگشتاتو باز کنی .... فرار میکنه
 
محکم بگیری....می میره
 
دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست!!!؟؟
 
 
 
 
سیراب شدم از پاکی نگاهت و تطهیر یافتم
 
در معبد چشمانت...
 
در ورای فکرها تو را چگونه بسرایم؟
 
که شب در نگاه ژرف تو آرام نشسته...
 
 
 
 
 
 
 
 
بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم
 
از معبر فریادها و حماسه ها
 
چرا كه هیچ چیز در كنار من
 
از تو عظیم تر نبوده است
 
كه قلبت
 
چون پروانه ای ظریف و كوچك و عاشق است
 
 
 
 
 
 
 
بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را
 
به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت
 
بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت
 
فروغ شب فروز دیدگانم را
 
لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن
 
در تیره چال مرگ دهشتزا
 
امید ناله سوز نغمه خوانم را
 
به تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم
 
پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را
 
بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران
 
این شب تاریک وحشتزا
 
ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را
 
به دریای فلاکت غرق کن ، آواره کن ، دیوانه ی وحشی
 
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
 
کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را
 
با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن
 
که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
 
طنین افکن سرود فتح بی چون و چرای کاررا
 
سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسانی
 
بر اوج قدرت انسان زحمتکش
 
به دست پینه بسته ، می فرازم پرچم پرافتخار آرمانم را!!!
 
 
 
 
 
نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/11ساعت 16:5 توسط آرش| |

 پــــاییـــز

فصل باد و برگ و باد و برگ . . .


 

 

فصل رنگ و رنگ و رنگارنگ. . .

 

 

فصل نیمکت


 

 

فصل مشق و

 

 

مشق و

 

 

عشق و

 

 

انار . . .

 

 

فصل باز باران با ترانه

 

 

با گوهر های فراوان. . ..

 

فصل چتر و خیس  

 

 

فصل شیدایی

 

 

و انتظار. . .

 

 

فصل مهر


 

و مهرگان

 

 

فصل یلدا

 

 

و چله . . .


 

پاییز «پادشاه فصلها»

 

 

فرخنده باد....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/13ساعت 16:4 توسط آرش| |

 

آسمان آبي تر، آب آبي تر
من در ايوانم، رعنا سر حوض،رخت مي شويد رعنا
برگها ميريزد
مادرم صبحي مي گفت:
موسم ديگري است
من به او گفتم:
زندگي سيبيست،گاز بايد زد با پوست
زن همسايه در پنجره اش تور مي بافد
مي خواند، من او را مي خوانم گاهي نيز
حراج مي ريزم سنگي مرغي ابري
آفتابي بكدست،سارها آمده اند، تازه لادن ها پيدا شده اند
من اناري را مي كنم، دانه به دل مي گويم
خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
مي پرد در چشمم آب انار
اشك مي ريزم
مادرم مي خندد
رعنا همــ ـ . 

(سهراب سپهری)

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/07/12ساعت 9:26 توسط آرش| |

مـــــنــــ

ســوســـو ميـــزنـــمــ

فــانـــوس ها تــمــاشـــايــمـــ ميــكــنــنــد


کاش می فهمیدی قهر میکنم که

دستمو محکمتر بگیری...

که بلندتر بگی

بـــــمــــــون... همیــــن

چقدر سرد است!

وقتی...

می خواهمت و نیستی

...

.

.

.

!


وقتي دير مي آيي  ؛

دلم هزار جا نمي رود

يک جا مي  رود

آن هم ...

خانه ي رقيبـــ ــ ـ !!



به خــداحافــظـی تــلـخ تـو سـوگــنـد نــشــد
کـه تـو رفــتـی و دلـم ثـانـیـه ای بـنـد نـشـد

بـا چـراغـــــی هـمه جـا گـشـتـم و گـشـتـم در شـهـر
هـیــچ کـس ! هــیـچ کـس ایـنجا به تـو مانـنـد نـشـد

خواسـتـنـد از تـو بگویـنـد شـبـی شـاعـرها
عـــاقـبـت بـا قــلــم شــرم نوشـتـنـد : نـشـد


کـ ـولهـ بارمـ ُ دارمـ می بندمـ برمـ

" ی " جـ ـای دووورـــــ

کــــ هیچـ خاطره ایـ نداشتهـ باشـ ـمـ /!/


نوشته شده در دوشنبه 1390/06/21ساعت 12:55 توسط آرش| |


Design By : Night Skin